ما با مین ها هم خانه بودیم
و بر سر سفره تخریب تناول می کردیم
دود و خاکستر سایه بانمان و آتش گرمای وجودمان
زمین که می خوردیم آسمان می شکست
و بر هوا که می رفتیم زمینیان غبطه می خوردند
سرهایمان با سربند نسبت نزدیکی داشت
و سر بند ها با قناسه احوالپرسی می کردند
پوتین که را پا می کردیم زمین را از زیارت گامهایمان محروم می ساختیم
پس چرا !
ما که هر روز به گلها سلام می کردیم امروز از احوالپرسی غنچه ها دریغ داریم ؟
ما که هر شامبا تبسم شیرین زندگی می خفتیم امروز با حسرت گذشته دل را میازاریم !
ما که هر روز هنگام غروب دل را به دریای بیکران آسمان می سپردیم و روح را جلا میدادیم
امروز از لطافت خلقت و جلال و جمال خالق غافلیم!
پس بیا !
یکبار دیگر به روزهای نه چندان دور برگردیم
یکبار دیگر به همسایگان خود تبسم زندگی بسیجی را هدیه دهیم
و یکبار دیگر پرواز را بخاطر آوریم .












