تبليغاتX

گمگشته دیار محبت

ما با مین ها هم خانه بودیم

و بر سر سفره تخریب تناول می کردیم

دود و خاکستر سایه بانمان و آتش گرمای وجودمان

زمین که می خوردیم آسمان می شکست

و بر هوا که می رفتیم زمینیان غبطه می خوردند

سرهایمان با سربند نسبت نزدیکی داشت

و سر بند ها با قناسه احوالپرسی می کردند

پوتین که را پا می کردیم زمین را از زیارت گامهایمان محروم می ساختیم

پس چرا !

ما که هر روز به گلها سلام می کردیم امروز از احوالپرسی غنچه ها دریغ داریم ؟

ما که هر شامبا تبسم شیرین زندگی می خفتیم امروز با حسرت گذشته دل را میازاریم !

ما که هر روز هنگام غروب دل را به دریای بیکران آسمان می سپردیم و روح را جلا میدادیم

امروز از لطافت خلقت و جلال و جمال  خالق غافلیم!

پس بیا ! 

یکبار دیگر به روزهای نه چندان دور برگردیم

یکبار دیگر به همسایگان خود تبسم زندگی بسیجی را هدیه دهیم

و یکبار دیگر پرواز را بخاطر آوریم .

 

+ نوشته شده توسط گمگشته در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 21:22 |

حسين جان!
نمى‏دانم خنجر كدامين كينه، قلب عزيزى را شكافته است كه آسمان چنين مى‏گريد .
نمى‏دانم دستان كدامين بغض، گلوى نازك گل را شكافت و غربت كدامين خيال، انديشه‏ام را ربود و مرا به نينوا برد; آن‏جا كه دخترى سر بر شانه‏هاى نسيم گريه مى‏كرد .

حسين جان!
آه از آن غربت و بى‏كسى،
آه از آن پيكر بى‏سر، از زينب بى‏برادر و از نرگسان تشنه لب نينوا .
با من بگو از كدامين ديار آمده‏اى كه چنين آشفته‏اند اسيران روى تو،
از كدامين كوچه‏ى درد آمدى كه سهم شب‏هاى غربت ما اشك بى‏تو بودن است .

لحظه‏اى درنگ كن!
بگذار با نرگسان داغ‏دار به سرزمين درد سفر كنم;
آن‏جا كه در دامن پيچك‏هاى عاشق، سرهاى بريده خفته‏اند .
من محرم را با نام و ياد تو عاشقم يا حسين!
من شربت گواراى محرم را به ياد لب‏هاى تشنه‏ى عباست مى‏نوشم و سينه‏زدن‏هايش را به ياد چهره‏ى سيلى خورده‏ى نوگل محبوبت رقيه دوست دارم .
مرا مهمان لحظه‏هاى نينوا كن يا حسين . . .

+ نوشته شده توسط گمگشته در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 22:42 |