تبليغاتX

گمگشته دیار محبت

 


 

میان همه دل ها ، امان از دل زینب

 

ز کف رفته خدایا ، همه حاصل زینب



 

 

+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 9:20 |




لایوم کیومک یا ابا عبدالله الحسین

 




قال رسوالله (صلی الله علیه و آله)


اِنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ  حَرارهً فی قُلُوبِ المُومِِنین لا تَبرَدُ اَبَداً


برای شهادت حسین حرارت و گرمایی در دلهای مومنان است که هر گز سرد و خاموش نمی شود

 

اشك در چشمان آسمان حلقه زده است


سال‏هاست زمين بغض خود را فرو مى‏خورد و درونش پر از آتش است


فقط تلنگرى ديگر باعث فوران اين بغض فروخورده خواهد شد


فراتش از شرم به سرعت مى‏دود


تا نگاهش به نگاه علقمه گره نخورد


 هرآنچه در ساحل ديده فراموش كند

 
هنوز بوى دود از خاطره بيابان به مشام مى‏رسد


 

+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 16:18 |

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمه هـاي ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش
بـه بـوي سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي
به چشم کاسه ي خون وبه شال ماتم مـهـدي

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه هاي پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب
بـه بــي نـهــايــت داغ  دل شـکــستــه زيـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا اميـدي سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوي زيـر نـيزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوي قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـاي گـيـسـوي قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ي اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوي پـاره ي اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه
بـه آن مـلـيـکـه، کـه رويش نديده چشم مدينه

 سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـي زهـيـرش
بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـيـبش
به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــي سـر مـقـابـل زيـنـب

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عيـانـش
سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش

+ نوشته شده توسط گمگشته در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 16:19 |

دنيا را مي‏بيني؟ !
ببين به كي مي‏گويند گمنام!

به تو كه از عرش زمين را مرور مي‏كني،
تو كه با آسمان متولد شده‏اي .
تو كه با خورشيد به بلوغ رسيدهاي،
تو كه به جاي ميانسالي درجواني زير سايه كمال دراز كشيده‏اي .
تو كه به پابوس آينه رفته‏اي،
تو كه به خيل مشتاقان پيوسته‏اي .
به تو كه همت از زانوانت‏ شعله مي‏كشد،
تو كه بخشش پر پر مي‏زند از دستهايت،
تو كه اشراق از گاهت ‏سر ريز مي‏شود،
به تو كه دلت را براي پرواز آموزش داده‏اي .
به تو كه نفست رابه گريم حمد و شكر گره زده‏اي .
به تو مي‏گويند گمنام كه نام از تو آرام گرفته است .
به تو مي‏گويند غريب كه حرمت را تو شكسته‏اي .
براي تو گريه مي‏كنند كه با خنده‏هاي مستانه ات در نزد او شادماني .



براي تو مصحف مي‏خوانند كه تو خود تفسيري بر آيه « و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون‏»
تو را بر قله‏ها ثبت مي‏كنند بي خبر از اهتزاز دست‏هاي سرخ تو بر كهكشان‏ها .
تو به خاك و سنگ و گل نيازي نداري،
تو به نام و نوا دل نبسته‏اي،
اگر بسته بودي از خدا نمي‏خواستي حتي وجبي از زمين را با بودنت اشغال نكند .
تو از اينجا نرفته‏اي،


نام تو با نام مولايت گره خورده است .
محله تو هر كجائي است كه سقاخانه‏اي با ياد عباس روئيده باشد .
هر دسته عزاداري تو را نيز تشييع مي‏كند،
هر اربعيني كه بشود چهلم تو نيز فرا رسيده است .
تو را به خدا مي‏بيني
به تو مي‏گويند غريب، گمنام؟!

+ نوشته شده توسط گمگشته در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 8:33 |

نميدونم تا حالا عاشق شدين يا نه !
نميدونم چقدر اين فرصت‏براتون پيش اومده كه به چيزى يا كسى عشق بورزيد ، اما اين را ميدونم كه اگر خون تشيع در رگ‏هاتون جارى باشه بى‏شك تا به حال هم عاشق شديد. اصلا بگذاريد آب پاكى را رو دستتون بريزم. توي شهر ما بچه‏ها قبل از اونکه حرف بزنن عاشق مى‏شن. اين‏كه ميگم شهر ما فكر نكنين شهرى خارق‏العاده روى اين كره خاكى پيدا شده ، نه... اين شهر يه كه در جغرافياى قلب‏هاى شيعيان وجود داره به وسعت‏ سخاوت قلب‏هاى مردماش، خلاصه كودكان شهر ما پيش از همه چيز عاشق ميشن . شايد شما هم ديده باشيد كودكان شهر ما قبل از آنکه حتى نام خودشون رو بگن عشق را بخش مى‏كنن.

مادرش مى‏گفت نذر كرده بودم اگر پسر باشه قبل از هر آموزه‏اى عشق را به او بياموزم آنقدر تلاش كردم تا اون عاشق شد. شايد يكساله بود كه اولين بار نام معشوق نازنين را بر زبان آورد. وقتى آن نام محبوب را مى‏گفت گريه مى‏كردم. دست‏هاى كوچكش گونه‏هاى خيسمو زير و رو مى‏كرد. چرا گريه مى‏كنى؟ و من فقط گريه مى‏كردم.

اينجا در شهر ما همه عاشقن و البته معشوق يكى ست. بهار كه ميشد حتى آسمان هم عاشق ميشد. در شهر ما هر كه عاشق‏تر باشه، بارانى‏تره .

اگر عصرها به خيابان شهر ما قدم بگذارى تمام چشم‏ها از عشق برق ميزنن. همه شيدايى‏اند. دستهاشون روى سينه‏هاشون قفل شده شايد عشق ظهور كنه. در شهر ما بعضى‏ها عاشق يك جفت دست‏بريده‏اند. بعضى عاشق يك طفل شش ماهه. بعضى عاشق ماه‏اند بعضى عاشق قرآن خواندن خورشيدن. بعضى عطر چادرى خاكى مستشون كرده اما همه اين شيدايى را وقتى در شهر مى‏تونى بيابى كه يك نام زيبا بر دلها نقش ببندد.

مادرش مى‏گفت: باورتون نمي شه از بچگى هر وقت مى‏گفت حسين ، اشك توي چشماش جمع مى‏شد. شايد 10 ساله بود كه ديگه حتى دوستاش كه همنام حسين بودن از رفتار او بهت‏زده مى‏شدن. چقدر حسينو دوست داشت  ، هميشه مى‏گفت چقدر دوست دارم سرم را روى زانوى ارباب بگذارم و گريه كنم و بعد مثل ابر بهار گريه مى‏كرد.

در شهر ما تمام ثانيه‏ها از حركت مى‏ايستن اگه بگى: لايوم كيومك يا اباعبدالله

مادرش مى‏گفت: رفتنى بود اين را از نگاه آخرش فهميدم. همه چيز رو حسين مى‏ديد حتى اگه مى‏خواست دعا كنه مى‏گفت: كربلا برى ان‏شاءالله. و رفت كربلا روز عاشورا بعد از 1400 سال، هميشه مى‏گفت: خانم زينب چه دلى داشته كه تونسته از ميون اون ‏همه نيزه شكسته‏ها... و گريه مى‏كرد. حالا من ميگم: خوش به حال زينب كه حسينو پيدا كرد. من چه چند ساله ميگردم جز عطر خاكستر بال‏هاى حسينم چيزى را نمى‏يابم.

در شهر ما خونه هايي هست كه هر روز كربلاست. يك زينب قهرمان داره و تمام در و ديوار آن ميگه : گلى كم كرده‏ام مى‏جويم او را.

شهر عاشق ما آنقدر به حسين فكر مى‏كنه كه حتى هنوز گودال‏هاى قتلگاهش از خون حسين سرخه . چشم دل مى‏خواد كه مردم شهر ما دارن.

مادرش گفت: امسال محرم نذر كردم برم طلاييه شايد اونجا باشه ، شما دعا كنين من حسينمو پيدا كنم، قول ميدم به جاى همه شما رگ‏هاى بريده گردنش را ببوسم.


و ما چقدر خوشبختيم در اين عشق / عشق به حسين عشق به تمام خوبيهاست.

 

+ نوشته شده توسط گمگشته در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 8:31 |

شهـدا ، اين فرشتگان زمينى! اين عاشقان بى‏ادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ،

با دلى به سرشارى يك جوى و دستانى با شكوه باران رفتند. 

شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد

رفتند تا از بند حادثه‏ها تا خلوت‏هاى خزان‏زده من و تو را بهارى كنند.

افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس‏ (ع) را فراموش كرده‏ايم

و زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است.

شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد برده‏ايم و مى‏ترسيم از اين‏كه مبادا آسمان بر سرمان آوار شود.

شهدا اين زخم‏خوردگان تير عشق، اين بى‏توقعان بى‏توقع‏تر از كوير!

رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشه‏ها فرارى دهند.

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد

رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد،

اگرچه نگاه‏هاى سرد هميشه بر سنگ‏فرش مزار مقدسشان جا خوش كرده!

رفتند، تا همواره بر سايه‏هاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد

و گرمى خورشيد را براى سايه‏هاى دور دست معنا كند.

رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست‏ حتى تصور ساحل دريايى آن‏ها را داشته باشيم.

رفتند، روشن‏هاى بى‏خورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.

آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون‏ها هرگز قابل قياس نيست،

پرستوهاى عاشقى كه بى‏شك زمينى نبودند.

آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه


شهدا رفتند و ما مانده‏ايم،

با كوله ‏بارى از شرمندگى و حسرت!

شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!

 


 

+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 8:46 |