میان همه دل ها ، امان از دل زینب
ز کف رفته خدایا ، همه حاصل زینب

|
میان همه دل ها ، امان از دل زینب
ز کف رفته خدایا ، همه حاصل زینب
+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت
9:20 |
لایوم کیومک یا ابا عبدالله الحسین
قال رسوالله (صلی الله علیه و آله) اِنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارهً فی قُلُوبِ المُومِِنین لا تَبرَدُ اَبَداً برای شهادت حسین حرارت و گرمایی در دلهای مومنان است که هر گز سرد و خاموش نمی شود
اشك در چشمان آسمان حلقه زده است سالهاست زمين بغض خود را فرو مىخورد و درونش پر از آتش است فقط تلنگرى ديگر باعث فوران اين بغض فروخورده خواهد شد فراتش از شرم به سرعت مىدود تا نگاهش به نگاه علقمه گره نخورد هرآنچه در ساحل ديده فراموش كند
+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت
16:18 |
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
سلام من به محرم به دسـت و بـا زوي قـاسم سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ي اصـغـر سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـي زهـيـرش
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـيـبش سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب سلام من به محـرم به شـور و حـال عيـانـش + نوشته شده توسط گمگشته در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت
16:19 |
دنيا را ميبيني؟ !
به تو كه از عرش زمين را مرور ميكني،
+ نوشته شده توسط گمگشته در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت
8:33 |
نميدونم تا حالا عاشق شدين يا نه !
مادرش مىگفت نذر كرده بودم اگر پسر باشه قبل از هر آموزهاى عشق را به او بياموزم آنقدر تلاش كردم تا اون عاشق شد. شايد يكساله بود كه اولين بار نام معشوق نازنين را بر زبان آورد. وقتى آن نام محبوب را مىگفت گريه مىكردم. دستهاى كوچكش گونههاى خيسمو زير و رو مىكرد. چرا گريه مىكنى؟ و من فقط گريه مىكردم. اينجا در شهر ما همه عاشقن و البته معشوق يكى ست. بهار كه ميشد حتى آسمان هم عاشق ميشد. در شهر ما هر كه عاشقتر باشه، بارانىتره . اگر عصرها به خيابان شهر ما قدم بگذارى تمام چشمها از عشق برق ميزنن. همه شيدايىاند. دستهاشون روى سينههاشون قفل شده شايد عشق ظهور كنه. در شهر ما بعضىها عاشق يك جفت دستبريدهاند. بعضى عاشق يك طفل شش ماهه. بعضى عاشق ماهاند بعضى عاشق قرآن خواندن خورشيدن. بعضى عطر چادرى خاكى مستشون كرده اما همه اين شيدايى را وقتى در شهر مىتونى بيابى كه يك نام زيبا بر دلها نقش ببندد.
مادرش مىگفت: باورتون نمي شه از بچگى هر وقت مىگفت حسين ، اشك توي چشماش جمع مىشد. شايد 10 ساله بود كه ديگه حتى دوستاش كه همنام حسين بودن از رفتار او بهتزده مىشدن. چقدر حسينو دوست داشت ، هميشه مىگفت چقدر دوست دارم سرم را روى زانوى ارباب بگذارم و گريه كنم و بعد مثل ابر بهار گريه مىكرد. در شهر ما تمام ثانيهها از حركت مىايستن اگه بگى: لايوم كيومك يا اباعبدالله مادرش مىگفت: رفتنى بود اين را از نگاه آخرش فهميدم. همه چيز رو حسين مىديد حتى اگه مىخواست دعا كنه مىگفت: كربلا برى انشاءالله. و رفت كربلا روز عاشورا بعد از 1400 سال، هميشه مىگفت: خانم زينب چه دلى داشته كه تونسته از ميون اون همه نيزه شكستهها... و گريه مىكرد. حالا من ميگم: خوش به حال زينب كه حسينو پيدا كرد. من چه چند ساله ميگردم جز عطر خاكستر بالهاى حسينم چيزى را نمىيابم.
در شهر ما خونه هايي هست كه هر روز كربلاست. يك زينب قهرمان داره و تمام در و ديوار آن ميگه : گلى كم كردهام مىجويم او را. شهر عاشق ما آنقدر به حسين فكر مىكنه كه حتى هنوز گودالهاى قتلگاهش از خون حسين سرخه . چشم دل مىخواد كه مردم شهر ما دارن. مادرش گفت: امسال محرم نذر كردم برم طلاييه شايد اونجا باشه ، شما دعا كنين من حسينمو پيدا كنم، قول ميدم به جاى همه شما رگهاى بريده گردنش را ببوسم.
+ نوشته شده توسط گمگشته در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت
8:31 |
شهـدا ، اين فرشتگان زمينى! اين عاشقان بىادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ، با دلى به سرشارى يك جوى و دستانى با شكوه باران رفتند. شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد رفتند تا از بند حادثهها تا خلوتهاى خزانزده من و تو را بهارى كنند.
افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس (ع) را فراموش كردهايم و زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است. شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد بردهايم و مىترسيم از اينكه مبادا آسمان بر سرمان آوار شود. شهدا اين زخمخوردگان تير عشق، اين بىتوقعان بىتوقعتر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشهها فرارى دهند.
رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاههاى سرد هميشه بر سنگفرش مزار مقدسشان جا خوش كرده! رفتند، تا همواره بر سايههاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايههاى دور دست معنا كند. رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست حتى تصور ساحل دريايى آنها را داشته باشيم.
رفتند، روشنهاى بىخورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد. آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنونها هرگز قابل قياس نيست، پرستوهاى عاشقى كه بىشك زمينى نبودند. آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.
شهدا رفتند و ما ماندهايم، با كوله بارى از شرمندگى و حسرت! شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!
+ نوشته شده توسط گمگشته در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
8:46 |
|
|